کسی که درنارنیا شاه شد همیشه شاه میماند
 
قالب وبلاگ
سلام به همه دوستان خوبم امیدوارم از فصل پاییز نهایت لذت رو ببرید و لحظات شاد و گرمی داشته باشید 

ارزوی بهترین ها برای دوستان خوبم

[ 93/09/21 ] [ ] [ پریا ]

سلام

خوبید دوستان گلم

یه مدت نبودم تعطیلات نوروز و تابستان خوش گذشت و خوش میگذره؟

[ 93/05/14 ] [ ] [ پریا ]
سال جدید بر دوستان عزیزم مبارک سال خوبی داشته باشید

[ 93/01/01 ] [ ] [ پریا ]
دنیای عجیبی شده!یا من دارم عجیب میبینم !هیچ دوستی نیست'پرنده ی نیست که دیگه اوازه زیبا بخونه'امیدهاوارزوهات به مسخره گرفته میشن'ومثل یه ربات به زندگی که برات تنظیم کردن ادامه میدیم'هردفعه قدرتمند میشی که تغییر کنی اما بدن ربات جنسش قوییه نمیزاره بیای بیرون'!
[ 92/11/21 ] [ ] [ پریا ]

سلام دوستای عزیزم

دلم برای دوستای خوبم تنگ شده .

امتحانات ما تازه شروع شده  سخت مشغول درس خوندنم وبا  وضعیت زامبی به سرجلسه امتحان میرم .

توی این چند سال واقعا استادی خوبی داشتم و دارم .اما این ترم بهترین وعالی ترین استاد زندگی ام رو دیدم

به قول دوست خوبم یه استاد خوب یک  مرشد خوبه یه راهنمای خوبه

واقعا برای من این اتفاق افتاده که مرشد خوب و با ارزشی رو ببینم

و به خودم قول میدم

بهترین تلاش و کوششم رو به کار ببرم و بعد از جند سال اگر عمری باقی باشه

نتیجه تلاشم رو به استاد خوبم نشون بدم

استاد عزیزم منتظرم باشید من تمام تلاشم رو میکنم

[ 92/11/02 ] [ ] [ پریا ]

کریسمس مبارک 

[ 92/10/10 ] [ ] [ پریا ]
سلام به همه  دوستان خوبم  امیدوارم که خوبه خوب باشید ساحل شیشه ای کالیفرنیا

[ 92/09/23 ] [ ] [ پریا ]

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است
حواست را جمع کن

دست و پا گیر ترین کلمه "
محدودیت" است
اجازه نده مانع پیشرفتت شود

سخت ترین کلمه "
غیر ممکن" است
اصلا وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "
شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه "
نادانی" است
آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه "
اضطراب" است
آن را نادیده بگیر

صبور ترین کلمه "
انتظار" است
همیشه منتظرش بمان

با ارزش ترین کلمه "
بخشش" است
سعی خود را بکن

قشنگ ترین کلمه "
خوشرویی" است
راز زیبایی در آن نهفته

سازنده ترین کلمه "
گذشت" است
آن را تمرین کن

پرمعنی ترین کلمه "
ما" است
آن را به کار ببر

عمیق ترین کلمه "
عشق" است
به آن ارج بده

بی رحم ترین کلمه "
تنفر" است
با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه "
من" است
از آن حذر کن

نا پایدارترین کلمه "
خشم" است
آن را در خود فرو بر

بازدارنده ترین کلمه "
ترس" است
با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "
کار" است
به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه "
طمع " است
آن را در خود بکش

سازنده ترین کلمه "
صبر" است
برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "
امید" است
همیشه به آینده امیدوار باش

منبع:پرشين استار

[ 92/07/11 ] [ ] [ پریا ]

[ 92/05/22 ] [ ] [ پریا ]

[ 92/04/23 ] [ ] [ پریا ]

سلام به دوستای خوبم دلم برای همتون تنگ شده

امیدوارم  بهترین لحظالت را داشته باشید

[ 92/03/15 ] [ ] [ پریا ]

[ 92/01/31 ] [ ] [ پریا ]

اشتن عادات غذایی صحیح و توجه به زمان خوابیدن و استراحت برای حفظ سلامت بدن مهم است تا بتواند مواد مغذی را جذب و مواد زائد را دفع کند.

برای سالم زیستن، باید خواب راحت و آرامی داشته باشیم. به موارد زیر دقت کنید تا اهمیت خوابیدن برای شما روشن گردد:

ساعت نه تا یازده شب:
زمانی است برای از بین بردن مواد سمی و غیر ضروری که این عملیات توسط آنتی اکسیدان ها انجام می شود در این ساعت بهتر است بدن در حال آرامش باشد. در غیر این صورت اثر منفی بر روی سلامتی خود گذاشته اید.

ساعت یازده تا یک شب:
عملیات از بین بردن مواد سمی در کبد ادامه دارد و شما باید در خواب عمیق باشید.

ساعت یک تا سه نیمه شب:
عملیات سم زدایی در کیسه صفرا، در طی یک خواب عمیق به طور مناسب انجام می شود.

ساعت سه تا پنج صبح:
عملیات از بین بردن مواد سمی در ریه اتفاق می افتد. بعضی مواقع دیده شده که افراد در این زمان، سرفه شدید یا عطسه می کنند.

ساعت پنج تا هفت صبح:
این عملیات در روده بزرگ صورت می گیرد، لذا می توانید آن را دفع کنید.

ساعت هفت تا نه صبح: جذب مواد مغذی صورت می گیرد، پس بهتر است صبحانه بخورید. افرادی که بیمار می باشند، بهتر است صبحانه را در ساعت شش و سی دقیقه میل کنند.

کسانی که می خواهند تناسب اندام داشته باشند بهترین ساعت صرف صبحانه برای آنها ساعت هفت و سی دقیقه میباشد و کسانی که اصلا صبحانه نمی خورند، بهتر است عادت خود را تغییر دهند و در ساعت نه تا ده صبح صبحانه بخورند.

دیر خوابیدن و دیر بلند شدن از خواب، باعث می شود مواد سمی از بدن دفع نشوند. از نصفه های شب تا ساعت چهار صبح، مغز استخوان عملیات خون سازی را انجام می دهد.

در ایام تعطیل، بسیاری افراد تا دیر وقت بیدار می مانند و بعد از اتمام تعطیلات با خستگی به سر کار می روند چون اعمال بدنشان دچار سردرگمی شده است و نمی داند چه باید انجام دهد.


سعی کنید همیشه، زود بخوابید و خواب آرامی داشته باشید ...

[ 92/01/06 ] [ ] [ پریا ]
سلام به دوستان خوبم

امروز تولد 9 سالگی وبم هست

واقعا روزها به سرعت باد میگذره 

امیدوارم که همیشه موفق باشید

[ 91/12/06 ] [ ] [ پریا ]

شاید هیچوقت به این موضوع حتی فکر هم نمی کنیم که وقتی در طول بیست و چهار ساعت شبانه روز مشغول فعالیت و خواب هستیم بدن ما چه فعالیت هایی را تجربه می کند و در کل در طول یک روز کامل در بدن ما چه اتفاقاتی می افتد! اما چه بسا دانستن این موضوع ارتباط مستقیم با عملکرد صحیح سیستم بدن و سلامتی ما دارد. از آنجا که سلامتی شما دوستان پرشین استار برای ما بسیار حائز اهمیت است پس لطفا برای مرور گام به گام این اتفاقات با ما همراه باشید ...

ساعت شش صبح: با ترشح هیدرو كورتیزون، اعضای بدن بیدار می شوند. بدین طریق بدن بطور آهسته خودش را برای بیدار شدن آماده میكند. متابولیسم به فعالیت در می آید و برای فعالیت روزانه ما پروتئین و انرژی ذخیره شده به جریان در می آید.

ساعت هفت صبح: هنوز بدن ضعیف است، پس وقت ورزش نیست چون در این ساعت با ورزش فقط به قلب فشار وارد می شود. به جای ورزش صبحانه بخورید چون دستگاه گوارش در این زمان بخوبی كار میكند.

ساعت هشت صبح: مقدار زیادی هورمون در این ساعت ترشح میشود. سیگار كشیدن در این ساعت بیشتر از هر ساعت دیگری باعث تنگ شدن عروق می شود.

ساعت نه صبح: بدن سفت وسخت بیدار است و زمانی است كه نیروی زیادی را در اختیار دارد. در صورت نیاز به تزریق هر آمپولی این ساعت بهترین موقع است. چون هر گونه عوارض ناشی از تزریق آمپول در این زمان به حداقل می رسد و بدن در مقابل اشعه ایكس مقاوم است.

ساعت ده صبح: ساعتی كه ارگانیسم به خودش می آید و اعلام آمادگی می كند. بدن انرژی زیادی را در اختیار دارد و حرارت بدن بالاست. نكته مهم اینكه بین ساعتهای ده تا دوازده احتمال سكته های قلبی بیشتر از هر زمان دیگر است.

ساعت یازده صبح: بدن در بهترین حالت و زمان خود قرار دارد. ضربان قلب و میزان گردش خون به اندازه ای مناسب است كه ممكن است در معاینات قلبی (اكتروكاردیو گرافی) اشتباهاتی رخ بدهد و اگر مشكلی در قلب وجود داشته باشد در این لحظه دیده نشود. بدن كاملاً آماده است تا مسائل ریاضی و سخت ترین فرمول ها را حل كند.

ساعت دوازده ظهر: دقت افراد كم و انسان دچار خواب آلودگی می شود. اسید معده زیاد ترشح میشود و خون رسانی به مغز كاهش پیدا میكند. برای خون رسانی به دیگر اعضای بدن از معده استفاده بیشتری میشود. افرادی كه عادت به خواب نیمروزی دارند حدوداً تا سی درصد خطر سكته قلبی در آنها كمتر از دیگران است.

ساعت سیزده: بدن از تب وتاب می افتد. بهره وری در اواسط روز بیست درصد كاهش پیدا میكند. همه اعضای بدن در پایین ترین سطح فعالیت میباشند. در این ساعت فقط كیسه صفرا است كه خوب فعالیت میكند و مشغول هضم غذای نیمروزی است.

ساعت چهارده: احساس خستگی بروز میكند چون فشار و ترشح هورمون ها كم میشود. برای افرادی كه از دندانپزشكی ترس دارند این ساعت بهترین زمان است چون افراد در این ساعت كمتر احساس درد میكنند. این وضعیت تا سی دقیقه ادامه خواهد داشت.

ساعت پانزده: در این زمان انرژی دوباره به بدن بر میگردد و حافظه خوب كار میكند و مرحله دوم از بهره وری آغاز می شود. ولی كمتر از آن چیزی كه بدن در صبح داشت.

ساعت شانزده: برای ورزش كردن بهترین ساعت است فشار و گردش خون بدن در بهترین حالت است.

ساعت هفده: فعالیت ارگانها به بالاترین حد خود می رسد. نیرو افزایش پیدا میكند، اكسیژن زیادی استفاده میشود، كلیه ومثانه خوب كار میكند. زمانی است كه ناخنها و موها خوب رشد میكند، اسید معده افزایش پیدا میكند به همین دلیل در این ساعت احتمال خونریزی هم بیشتر است.

ساعت هیجده: الآن زمان مناسبی برای خوردن شام است. پانكراس در این ساعت فعالیت خوبی دارد.

ساعت نوزده: میزان فشار خون و ضربان نبض كاهش پیدا میكند. به همین دلیل كسانی كه از داروهای كاهش دهنده فشار خون استفاده میكنند باید دقت بیشتری داشته باشند. چون داروهای فشار خون در این زمان باید با احتیاط بیشتری مصرف شود. تاثیر دارو های ضد افسردگی در این ساعت خیلی زیاد است.

ساعت بیست: میزان چربی كبد كاهش می یابد و خون كثیف از هر زمان بیشتر به قلب می رسد. كسانی كه آلرژی یا آسم دارند در این ساعت باید از دارو هایشان استفاده كنند. آنتی بیوتیكها از این قاعده مستثنی نیستند چون در این ساعت بیشترین تاثیر را دارند.

ساعت بیست و یک: عملكرد ترشح غدد در این ساعت به پایان می رسد. هر چیزی از این به بعد وارد معده میشود و عملیات هضم و جذب غذا به كندی انجام میشود كه این مسئله میتواند خیلی خطرناك باشد چون باقیمانده غذا به مخاط روده حمله كرده و مخاط روده را دچار آسیب میكند.

ساعت بیست و دو: سیستم دفاعی بدن به حالت آماده باش در می آید. كسانی كه سیگار میكشند باید بدانند كه از این ساعت به بعد بدن سمومی مثل نیكوتین را خیلی سخت دفع میكند.

ساعت بیست و سه: بدن ارگانیسم ترشح هورمونها را كه در طول روز فعال بوده است متوقف میكند آرامش بسراغ بدن می آید و جسم احساس راحتی میكند.

ساعت بیست و چهار: زمان خواب سلولهای پوست بی وقفه فعالیت می كنند حتی بیشتر از آن چیزی كه در صبح انجام میدادند. نخستین تصویر خواب و رویا در همان ساعات اولیه پدید می آید.

ساعت یک نیمه شب: بازدهی در پایین ترین حد قرار دارد. در این ساعت حتی كسانی كه شب كار هستند و عادت به شب كاری دارند، خوابشان می گیرد. دقت كم میشود چون بدن و اعضای بدن خود را برای خوابیدن آماده میكنند.

ساعت دو نیمه شب: كسانی كه رانندگی می كنند باید دقت بیشتری داشته باشند چون قدرت دید كم میشود و سرعت عمل و عكس العمل كم میشود بهمین دلیل بیشتر تصادفات در این ساعت اتفاق می افتد.

ساعت سه نیمه شب: هم بدن هم روح در تاریك ترین حالت قرار دارند. ترشح هورمون ملاتونین كم و نامنظم می شود و كسانی كه تعادل روحی ندارند این ساعت خطرناكتر عمل میكنند و بیشتر خودكشی ها در این ساعت است.

ساعت چهار: با زیاد شدن ترشح هورمون ها بدن انرژی می گیرد و احتمال سكته های قلبی بین ساعت چهار تا شش افزایش می یابد. فشار خون به بالاترین حد میرسد و رگ ها تنگتر می شود. در این ساعت میزان زایمانها بیشتر است.

ساعت پنج: زیاد شدن هورمونها در بدن حدوداً شش برابر روز فرد را برای فعالیت آماده می كند. بدن به حركت در میآید و دوباره روز جدیدی آغاز میشود.


[ 91/12/06 ] [ ] [ پریا ]
[ 91/10/07 ] [ ] [ پریا ]
سلام

.

گر می‌خواهید به دیگران مهربانی کنید اما راهش را نمی‌دانید، ۱۰۰ راه برای مهربانی کردن به شما پیشنهاد می‌دهیم:

۱. برای کارگران محل شیرینی تازه ببرید.


۲. برای بانک‌های غذایی مخصوص کمک به نیازمندان، موادغذایی جمع‌آوری کنید.


۳. با خودتان گل به محل‌کار ببرید و آن را بین همکارانتان تقسیم کنید.


۴. از گل‌فروشی محل بخواهید که آسایشگاه سالمندانی که می‌شناسید را با گل تزئین کند.


۵. هزینه تحصیل یک دانش‌آموز نیازمند را بر عهده گرفته و هرازچندگاهی پیشرفت درسی او را کنترل کنید.


۶. برای آموزش و تدریس در مدارس دولتی داوطلب شوید.


۷. به یک نیازمند کمک کنید. همه توجه‌تان را به او داده و خوب به دردودل او گوش دهید.


۸. تاجران می‌توانند درصدی از درامد روزانه‌شان را صرف یک جنبش مردمی کنند.


۹. برای همکارانتان یک غذا یا تنقلات خوشمزه ببرید.


۱۰. دانش‌آموزان می‌توانند برای تمیز کردن کلاس و مدرسه به نظافتچی مدرسه کمک کنند.


۱۱. برای یک غریبه یک پیتزا بخرید.


۱۲. بین بچه‌های محل آب‌نبات پخش کنید.


۱۳. به آسایشگاه سالمندان سر زده و برایشان میوه و شیرینی ببرید.


۱۴. چند ساعت از وقتتان را گذاشته و بچه یکی از آشنایان را نگه دارید تا والدین او به کارهایشان برسند.


۱۵. روی برگه‌هایی جملات انرژی‌بخش بنویسید و زیر برف‌پاک‌کن ماشین‌ها بگذارید.


۱۶.یک روز در ماه را در اداره یا محل‌کار روز نیکوکاری نام بگذارید و کمک‌های همه را برای نیازمندان جمع‌آوری کنید.


۱۷. به مشتریانتان برای رفع خستگی نوشیدنی تعارف کنید.


۱۸. مهمانی‌ بگیرید و از هر مهمان بخواهید که برای یکی دیگر از مهمانان هدیه‌ای خاص بیاورد.


۱۹. با تلفن زدن، فرستادن کارت، گل یا موادغذایی از محرومان یاد کنید.


۲۰. به دیدن دوستانتان که می‌روید، برایشان میوه تازه ببرید.


۲۱. حداقل روزی یکبار دیگران را تحسین کنید.


۲۲. به دیدن افراد بی‌خانمان بروید و احوالشان را جویا شوید.


۲۳. به رهگذران بادکنک بدهید.


۲۴. به موتوری‌ها نوشابه خنک دهید.


۲۵. همسایه خوبی باشید. هرازگاهی به دیدن همسایه‌هایتان بروید و برایشان شیرینی تازه ببرید.


۲۶. افراد پیاده‌ای که در مسیر می‌بینید را برسانید.


۲۷. برای مرتب کردن چمن‌های حیاط به همسایه‌تان کمک کنید.


۲۸. به هرکسی که در روز می‌بینید، یک حرف قشنگ بزنید.


۲۹. برای بچه‌های مدرسه نزدیک خانه‌تان تنقلات ببرید.


۳۰. در یک مرکز کمک‌رسانی برای کمک داوطلب شوید.


۳۱. در روزهای بارانی به کسانیکه می‌خواهند تا اتومبیل خود بروند چترتان را قرض بدهید.


۳۲. هدیه لبخندتان را به همه ارزانی کنید.


۳۳. یادداشتی به خانه بفرستید و والدینتان را از کارهای خوبتان مطلع کنید.


۳۴. یک کودک بی سرپرست را از مرکز‌های نگهداری کودکان به سرپرستی قبول کنید.


۳۵. برای حمل بار و بسته‌های خرید در فروشگاه و خیابان به دیگران کمک کنید.


۳۶. در کتابخانه‌ها یا کتابفروشی‌ها میزبان برنامه‌های خاص شوید.


۳۷. ۱۰ دقیقه از وقت خود را برای پاسخ دادن به تلفن‌های منشی محل‌کارتان اختصاص دهید تا بتواند کمی وقت آزاد داشته باشد.


۳۸. برای کتاب خواندن در کلاس برای بچه‌ها داوطلب شوید.


۳۹. برای معلم‌ها و اساتیدتان گل و یادداشت قدردانی ببرید.


۴۰.در محیط مدرسه، آسایشگاه‌ها و محیط‌های مشابه مهربانی کردن را رونق دهید.


۴۱. دوستی را در آغوش بگیرید.


۴۲. به فرزندانتان بگویید چرا دوستشان دارید.


۴۳. برای پدر یا مادرتان یادداشتی بنویسید و بگویید چرا اینقدر برایتان ارزش دارند.


۴۴. از یکی از دوستانتان تعریف کنید.


۴۵. یک یادداشت تشکر برای کسی بنویسید که به طریقی مثبت بر زندگیتان تاثیر گذاشته‌ است.


۴۶. به کسانیکه در راه رفتن به محل‌کارشان هستند چای تعارف کنید.


۴۷. به مراکز نگهداری از سالمندان بروید و برایشان وقت بگذارید.


۴۸. خون اهدا کنید.


۴۹. با لبخند، هدیه و گل به ملاقات بیماران در بیمارستان بروید.

# ۵۰. ۵۰ کار بعدی را امتحان کنید

 


ادامه مطلب
[ 91/10/06 ] [ ] [ پریا ]
باور ۱: واکسن‌ها ممکن است موجب بروز آنفولانزا (و اوتیسم) شوند.

بااینکه بدن ممکن است با یک تب خفیف به همه واکسن‌ها واکنش دهد اما این شایعات که واکسن آنفولانزا باعث ابتلا به آنفولانزا می‌شود کاملاً نادرست است. درست است که این واکسن حاوی ویروس‌های مرده آنفولانزا است اما این ویروس‌ها مرده هستند. یک ویروس مرده نمی تواند موجب ابتلا به آنفولانزا شود. درمورد اینکه واکسن‌ها موجب ابتلا به اوتیسم می‌شوند هم باید گفت که این شایعه در سال ۱۹۹۸ توسط یک مقاله که در مجله “The Lancet” به چاپ رسید، پخش شد. در این مقاله، والدین هشت کودک مبتلا به اوتیسم عنوان کرده بودند که تصور می‌کنند فرزندانشان بعد از زدن واکسن سرخک و سرخجه به این مشکل مبتلا شده‌اند. ارتباط بین این دو خیلی زود با علت جایگزین شد و از آن زمان باوجود تحقیقات بیشمار که هیچ ارتباطی بین این واکسن‌ها و بالا بردن احتمال ابتلا به اوتیسم پیدا نکردند، این شایعات همه جا پراکنده شد. متاسفانه، بقای این باور نادرست زمان و هزینه زیادی را که می‌توانست در جهت تحقیقات مربوط به اوتیسم صرف شود، برای اثبات دوباره و دوباره اینکه واکسیناسیون موجب ابتلا به آن نمی‌شود تلف می‌کند.
 


باور ۲: مکمل‌های غذایی همیشه سلامت شما را ارتقاء می‌بخشند.


تحقیقات مختلفی به اثبات می‌رسانند که مکمل‌های ویتامینه نه‌تنها ممکن است بی‌تاثیر باشند، بلکه می‌توانند خطراتی نیز به دنبال داشته باشند. بعنوان مثال، افرادیکه ویتامین C و E مصرف می‌کنند، ممکن است خود را در معرض ابتلا به سرطان  قرار دهند زیرا مقدار زیاد از این آنتی‌اکسیدان‌ها ممکن است موجب اختلالات ژنتیکی شود. به همین ترتیب، در یک تحقیق دیگر مشخص شد که مکمل‌های روغن ماهی با سرطان در موش‌ها مرتبط است. FDA به اندازه داروها برای مکمل‌های غذایی هم قوانین ندارد به همین دلیل درمورد ایمنی بسیاری از مکمل‌ها تحقیق نشده است. علاوه‌براین، ممکن است ادعاهای تاییدنشده‌ای روی برچسب ظرف این مکمل‌ها نوشته شده باشد و حتی ممکن است دوز مصرفی نیز نادرست توصیه شده باشد. اما اگر این ویتامین‌ها و ترکیبات از موادغذایی طبیعی دریافت شوند نه قرص و مکمل، نیازی به نگرانی برای مصرف دوز بالا نیست.
 


باور ۳: هوای سرد باعث مریض شدنتان می‌شود.

این باور در سراسر جهان متداول است اما کاملاً اشتباه است. تحقیقات نشان داده است که بیشتر علائم سرماخوردگی--چه واقعی و چه تصوری--در زمانی که سردمان است احساس می‌شود اما این درجه هوا نیست که ما را در مقابل ویروس‌ها آسیب‌پذیرتر می‌کند. از سال ۱۹۶۸ که تحقیقی در مجله پزشکی نیوانگلند به چاپ رسید، مشخص شد که وقتی محققان افراد سرمایی را در معرض rhinovirus، یکی از متداول‌ترین ویروس‌های سرماخورگی، قرار دادند چه اتفاقی افتاد. نتیجه‌ها نشان داد که افراد در هوای سرد نسبت به زمان‌هایی که در دماهای متعادل‌ترین هستند، احتمال بیشتری برای ابتلا به سرماخوردگی ندارند. و اگر سرماخورده باشید، هیچ دلیلی ندارد که نتوانید بیرون در هوای سرد بروید. بااینکه استراحت در این زمان بسیار عالی است اما هوای سرد تفاوتی در سرعت بهبودی شما ایجاد نمی‌کند. درواقع، بااینکه تحقیقات در این زمینه در مراحل ابتدایی است، اما این امکان وجود دارد که قرارگیری در معرض هوای سرد می‌تواند حتی به بدنتان کمک کند. برخی دانشمندان حدس می‌زنند که سرماخوردگی به این دلیل در ماه‌های سرد بیشتر اتفاق می‌افتد که افراد بیشتر در داخل خانه و فضاهای سربسته می‌مانند، بیشتر با هم در ارتباط نزدیک هستند و میکروب‌ها فرصت بیشتری برای پراکنده‌ شدن دارند.
 


باور ۴: ما فقط از ۱۰ درصد مغز خود استفاده می‌کنیم.

از سال ۱۹۰۷ تا بحال سخنرانان انگیزشی و گروه‌های خودیاری از این نکته برای تشویق مردم به استفاده از قابلیت‌های خود استفاده می‌کردند. اما هیچیک از این افراد نمی‌توانستند ادعای خود را از نظر علمی نیز ثابت کنند. امروز می‌توان با استفاده از دستگاه‌های تصویربرداری پیشرفته، به هر قسمت از مغز که بخواهیم نگاه کنیم و در هر زمان که می‌خواهیم مقدار فعالیت مغز را بررسی کرده و به این باور بخندیم. اما چرا این باور نادرست هنوز بین مردم وجود دارد؟ شاید از آن خوشمان می‌آید. احتمالاً می‌خواهیم فکر کنیم که از همه قدرتمان استفاده نکرده‌ایم.
 


باور ۵: قند، بچه‌ها را شیطان می‌کند.


به ندرت می‌توان پدر یا مادری را پیدا کرد که به این باور اعتقاد نداشته باشد. در یک تحقیق هوشمندانه جدید به بچه‌ها غذای شیرین‌شده با آسپارتام دادند که ترکیبی بدون قند است. محققان به نیمی از والدین گفتند که این غذا حاوی قند است و به نیمی دیگر واقعیت را گفتند. والدینی که تصور می‌کردند بچه‌هایشان غذای حاوی قند مصرف کرده‌اند گزارش دادند که آنها غیرقابل‌کنترل و بسیار فعال شده‌اند. اما یک سنسور روی مچ این بچه‌ها که سطح فعالیت آنها را اندازه‌گیری می‌کند، خلاف این را نشان می‌داد: بچه‌ها کاملاً طبیعی رفتار می‌کردند. قندیجات معمولاً زمانی به بچه‌ها داده می‌شود که قوانین شل‌تر هستند و بچه‌های دیگری هم در آن اطراف هستند--مثل جشن‌های تولد و تعطیلات. ممکن است این دلیل نشر این باور نادرست میان عموم بوده باشد.
 


باور ۶: اگر دچار صدمه‌ای شدید که موجب بیهوشی شد، باید سعی کنید بیدار بمانید
.


این صدمات و غش کردن‌ها بسیار اتفاق می‌افتد و بااینکه همیشه نیاز به توجه پزشکی برای آن است، معمولاً چندان جدی و خطرناک نیستند. هشدار برای بیدار ماندن بعد از بیهوشی و غش معمولاً از یک سوءتعبیر درمورد یک نوع آسیب‌ خاص به سر ناشی می‌شود--نوعی که موجب خونریزی مغزی می‌شود-- که موجب کما یا بدتر از آن می‌شود. اما این اتفاق بسیار نادر است و درمورد افرادی که دچار بیهوشی‌های معمولی می‌شوند صدق نمی‌کند. اگر توسط پزشک معاینه شدید و نظر او این بود که دچار یک بیهوش یا غش عادی و خفیف بوده‌اید، نیازی به نگرانی نیست.
 


باور ۷: آدامس تا ۷ سال در معده‌ می‌ماند.


بااینکه درست است که بسیاری ترکیبات موجود در آدامس مثل الاستومرها، رزین و موم قابل‌هضم نیستند، اما این به آن معنا نیست که تا آخر عمر در شکمتان می‌ماند. بیشتر آنچه می‌خوریم--حتی چیزهایی که توصیه می‌شود مصرف کنیم مثل فیبر--قابل‌هضم نیستند. اما دستگاه گوارش یک ماشین ارگانیک قوی است که هر چیزی که قادر به جذب آن نباشد، رد می‌کند. باوجود چسبندگی آدامس، این ماده مستقیم از دستگاه گوارشتان رد شده از بدنتان دفع می‌شود.
 


باور ۸: مطالعه در تاریکی یا بیش از اندازه نزدیک نشستن به تلویزیون، بینایی‌تان را ضعیف می‌کند.


نور کم یا زیاد، خیره شدن به تلویزیون از فاصله نزدیک بی‌شک باعث می‌شود جشمانتان بیشتر کار کرده و اذیت شود اما هیچ سند و مدرکی ثابت نمی‌کند که این کارها می‌تواند تخریب طولانی‌مدت برای چشمانتان ایجاد کند. باور نادرست درمورد تلویزیون از دهه شصت شروع شد و در آن زمان ممکن است درست بوده باشد. برخی از تلویزیون‌‌های رنگی در آن زمان تشعشعات زیادی ساتع کرده که می‌توانست موجب آسیب رسیدن به چشم شود اما این مشکل دیرزمانی است برطرف شده و تلویزون ها و مانتیورهای امروزی تقریبا بی خطرند. اگر تمایل دارید برای تماشای تلویزون خیلی نزدیک به صفحه نمایش بنشینید، ممکن است لازم باشد برای تشخیص نزدیک بینی چشمهایتان نزد ‌پزشک بروید اما نزدیک تلویزیون نشستن شما را عینی نمی‌کند.
 


باور ۹: باید در روز حداقل ۸ لیوان آب بنوشید.


به طور کلی، بدن ما معمولاً کم‌آب نیست و به خوبی می‌تواند سطح آب داخل خود را تنظیم کند. باور ۸ لیوان آب در روز از سال ۱۹۴۵ شروع شد که هیئت تغذیه شورای ملی تحقیقات امریکا عنوان کرد افراد بزرگسال باید در روز دو و نیم لیتر آب مصرف کنند (تقریباً برابر با ۸ لیوان). البته رسانه‌ها فقط به گزارش همین جمله اکتفا کردند اما این هیئت در ادامه توضیح می‌دهد که بیشتر این دو و نیم لیتر از موادغذایی تامین می‌شود. این توصیه باید به این شکل تغییر کند: حدود هشت لیوان آب در روز بخورید یا بیاشامید.

 


باور ۱۰: تا یک ساعت قبل از شنا کردن نباید غذا بخورید.


این باور نادرست احتمالاً بسیاری از بعدازظهرهای تابستان شما را خراب کرده است. اما واقعیت این است که هیچ دلیلی ندارد که بعد از غذا خوردن شنا نکنید. درست است که هر نوع فعالیت شدید بعد از غذا خوردن می‌تواند ایجاد ناراحتی کند (بااینکه خطرناک نیست) اما برای اکثر ما جای نگرانی وجود ندارد. و دل‌درد هر زمانی ممکن است اتفاق بیفتد، چه غذا خورده باشید چه نخورده باشید. 

[ 91/09/13 ] [ ] [ پریا ]
همه ما خودمان را چنین متقاعد می كنیم كه زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:
شغلمان را تغییر دهیم
مهاجرت كنیم
با افراد تازه ای آشنا شویم
ازدواج كنیم

فكر میكنیم،‌ زندگی بهتر خواهد شد اگر:
ترفیع بگیریم
اقامت بگیریم
با افراد بیشتری آشنا شویم
بچه دار شویم

و خسته می شویم وقتی:
می بینیم رئیسمان ما را درک نمی کند
زبان مشترك نداریم
همدیگر را نمی فهمیم
می‌بینیم كودكانمان به توجه مداوم نیازمندند
بهتر است صبر كنیم ...

خود می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد كه :
رئیسمان تغییر كند
شغلمان را تغییر دهیم
به جای دیگری سفر كنیم
به دنبال دوستان تازه ای بگردیم
همسرمان رفتارش را عوض كند
یك ماشین شیك تر داشته باشیم
بچه هایمان ازدواج كنند
به مرخصی برویم
و در نهایت بازنشسته شویم ...

حقیقت این است كه برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس كی؟

زندگی همواره پر از چالش است.
و مشکلات تمامی نخواهند داشت!

بهتر این است كه این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم كه با وجود همه این مسائل،
شاد و خوشبخت زندگی كنیم.
بعضی وقت ها ...

به خیالمان می رسد كه زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع می شود كه موانعی كه سر راهمان هستند، كنار بروند:
مشكلی كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم می كنیم
كاری كه باید تمام كنیم
زمانی كه باید برای كاری صرف كنیم
بدهی‌هایی كه باید پرداخت كنیم
و ...
بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنكه همه ی این ها را تجربه كردیم، تازه می فهمیم كه زندگی، همین چیزهایی است كه ما آن ها را موانع می‌شناختیم!

این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم كه جاده‌ای اختصاصی بسوی خوشبختی وجود ندارد.
خوشبختی، خود همین جاده ایست که ما را به زندگی و آینده هدایت می کند.
تو رو خدا بیائید از هر لحظه زندگی لذت ببریم.


برای آغاز یك زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست كه در انتظار بنشینیم:

فارغ التحصیل شویم
به دوران دانشگاه برگردیم
به دوران کودکی برگردیم
وزنمان را كاهش دهیم
وزنمان را افزایش دهیم
شروع به كار کنیم
مهاجرت کنیم
دوستان تازه ای پیدا کنیم
ازدواج کنیم
فرزند به دنیا بیاوریم
یک خانه شیک بسازیم
شروع تعطیلات فرا برسد
صبح جمعه بیاید
در انتظار دریافت وام جدید باشیم
یك ماشین نو بخریم
بازپرداخت قسط ها به اتمام برسد
برنده یک مسابقه میلیونی شویم
مشهور و سرشناس شویم
بهار بیاید
تابستان از راه برسد
پاییز را تجربه کنبم
زمستان را به امید بهار دلخوش کنیم
اول برج ...
پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون
سفرهای خارجی
مردن
تولد مجدد !
و...

امــــــــــا ...

خوشبختی یك سفر است، نه یك مقصد ...

هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.

زندگی كنید و از حال لذت ببرید.

[ 91/08/26 ] [ ] [ پریا ]
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ
 
ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ
 
ﮐﺮﺩ.ﺑﻪﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ
 
ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ
 
ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ
 
ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ.
 
ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ
 
ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ
 
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ
 
ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ
 
ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ
 
ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ
 
ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ
 
ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ
 
ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.
 
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ
[ 91/08/01 ] [ ] [ پریا ]
خودرو مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت وآنها را به درون جوی آب
انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند.

تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.

در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر
ماشین، از هرکدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا بهتعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.

پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟ دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام.
ولی احمق که نیستم.
[ 91/07/16 ] [ ] [ پریا ]
سلام به دوستان خوبم  یه مدت نبودم  ببخشید اینهمه تاخیر داشتم

دلم برای بهترین فرد توی زندگی ام تنگ شده

شما وقتی دلتنگ کسی میشید چیکار میکنید

[ 91/05/11 ] [ ] [ پریا ]
يک دسته از ادم ها هستند که ترازويشان را توي دوستي در حال تعادل قرار داده اند. بي کوچکترين خطايي.
رباتي مي شوند با برنامه اي عينا شبيه به خودت و هيچ تلاش و خلاقيتي فراتر از اين برنامه انجام نمي شود.
اس ام اس بزني. اس ام اس مي زنند.
زنگ بزني. زنگ مي زنند.
ميس کال بيندازي. ميس کال ميندازند.
نامه بنويسي. نامه مي نويسند.
بگويي :" دوستت دارم." مي گويند:" دوستت دارم."
دعوا کني. دعوا مي کنند.
قهر کني. قهر مي کنند.
هديه بدهي. هديه مي دهند.
خوشحال باشي. انرژي مي دهند.
غمگين باشي. غمگين ترت مي کنند.
جواب ميس کال ندهي. جواب ميس کالت را نمي دهند.
برايشان لايک و کامنت بگذاري. برايت لايک و کامنت مي گذارند.
 
 
بعد يک جا چشم هايت را باز مي کني و مي بيني بيشتر تو بودي که براي حفظ رابطه تلاش کرده بودي و طرف مقابلت تنها آينه اي در برابر تو بود. تو که خسته شوي. تو که کم انرژي شوي. تو که براي چند لحظه خودت را پشت اتفاقي پنهان کني. تو که از اتفاق کوچک يا بزرگي دلخور شوي. تو که شلوغ شوي. مي بيني آدم ها نيستند. رفته اند. شايد رفته اند تا ربات يکي ديگر شوند
[ 91/03/08 ] [ ] [ پریا ]
 سهراب سپهری
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشانهرگز
[ 91/02/28 ] [ ] [ پریا ]
I always feel happy, you know why? من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

Because I don't expect anything from anyone,
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات
عشق بورز ..

Be happy .. And keep smiling .. Just Live for yourself and ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..

Before you speak, Listen
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

Before you write, Think
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن

Before you spend, Earn
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش

Before you pray,  Forgive
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

Before you hurt, Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

Before you hate,  Love
قبل از تنفر » عشق بورز
That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it.
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
[ 91/01/31 ] [ ] [ پریا ]
 سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید
[ 91/01/01 ] [ ] [ پریا ]

سلام به دوستان خوبم

امروز تولد وبم هست 8 سال چه زود گذشت



از تمام دوستانی که در این مدت به وبم سر زدند راهنمایی کردند و نظرهای ارامش بخش  بهم دادند ممنونم


                                                                                                       


[ 90/12/06 ] [ ] [ پریا ]
دلـــم سَختــ مــیگیرد...
     از ایــن روزهـــا...
       از ثــانیه های تــکراریـــ...
         از خاطــرات تــُهــی..
        از دود هـــای بی هــدف سیگــار..
        ... و
        از نگاهیـــ که مَــرا میبینـــد...
        امــــا مَــرا، نمیبیـــند...

[ 90/11/16 ] [ ] [ پریا ]
بــازیروزگـــاراز دلنوشته های پروفسور حسابی - پدر فیزیك ایران


بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

[ 90/11/13 ] [ ] [ پریا ]
دو قطره آب كه بهم نزديك شوند تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكي نمي شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبي تر باشيم فهم ديگران برايتان مشكل تر و در نتيجه امکان بزرگتر شدنتان نيز كاهش ميابد...
 
نرمي                                                           بخشش
 
 
 
مدارا                                                        پشتكار
 
 
 
آب در عين نرمي و لطافت در مقايسه با سنگ به مراتب سر سخت تر و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ پشت اولين مانع جدي مي ايستد.
اما آب--- راه خود را به سمت دريا مي يابد.
در زندگي معناي واقعي سرسختي و استواري و مصمم بودن را در دل نرمي و گذشت بايد جستجو كرد.
گاهي لازم است كوتاه بيايي...
گاهي نگاهت را به سمت ديگر بدوز....
صبور بايد بود........ اما مصمم.
 
مشكل دنياي امروزي
چيزها براي دوست داشتن و انسانها براي استفاده كردن است...
 
مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود.-
مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود. -
مراقب رفتارت باش كه عاداتت مي شود. -
مراقب عاداتت باش كه شخصيتت مي شود.-مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت ميشود

[ 90/10/25 ] [ ] [ پریا ]
دان هرالد کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در قطعه کوتاهش “اگر عمر دوباره داشتم…” مینویسد:

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید: *شادى از خرد عاقل‌تر است

[ 90/10/15 ] [ ] [ پریا ]
سلام به دوستان خوبم دوره امتحانات هست امیدوارم با تمام تلاش خوب درس بخونید تا امتحانها رو پاس کنید.

یه خبر ناراحت کننده این که اجازه تایپ کتاب رو ندارم چون میگن این کار کپی برداری از مترجم و انتشارات هست

من خودمم ناراحت شدم من همچین قصدی نداشتم .

به هرحال ببخشید ناامیدتون کردم در عوض بهترین مطالب رو که میتونم براتون میزارم

این سایت ترجمه کتابهای خوبی داره تو وب هم لینک کردم http://www.good-life.ir/content/

[ 90/10/07 ] [ ] [ پریا ]


فرزندان شما از آن شما نیستند ،  آنها دختران و پسران زندگی اند.آنها از طریق شما به دنیا گام نهاده اند ، نه از شما .وهر چند با شما هستند ، به شما تعلق ندارند.شما شاید بتوانید عشقتان را به آنها بدهید ، ولی فکرتان را نمی توانید .زیرا آنها افکار خودشان را دارند .شما شاید بتوانید برای جسمهای آنها مسکن فراهم آورید ، ولی نه برای روح آنها .زیرا روح انها در خانه فردا مسکن دارد ، فردایی که شما قادر نیستید آن را ببینید.حتی در رویاهایتان .شاید شما تلاش کنید که مثل آنها شوید ، ولی از آنها نخواهید که مثل شما شوند .زیرا زندگی به عقب باز نمی گردد و با دیروز سرو کار ندارد.شما کمان هستید و فرزندانتان تیرهای زندگی اند ، که از این کمان پرتاب می شوند .آن که کمان را آفریده است مسیر را به نیکی می شناسد .و با مشیت خود شما را تا آنجا خم می کند که تیرها در کمال آرامش ، اما تا حد نهایت خود بپرند .بگذارید سازنده کمان شما را در مسیر شادی و شادمانی خم کند .بگذارید تیرها رو به جانبی که او می پسندد پرواز کنند .و بدانید که او کمان را نیز استوار و محکم می پسندد.

[ 90/09/28 ] [ ] [ پریا ]


 

 

الفبای زندگی ...!

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها

ج: جسارت برای ادامه زیستن

چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح: حق شناسی برای تزكیه نفس

خ: خودداری برای تمرین استقامت

د: دور اندیشی برای تحول تاریخ

‌ذ: ذكر گویی برای اخلاص عمل

ر: رضایت مندی برای احساس شعف

ز: زیركی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ: ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها

س: سخاوت برای گشایش كار ها

ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص: صداقت برای بقای دوستی

ض: ضمانت برای پایبندی به عهد

ط: طاقت برای تحمل شكست

ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها

غ: غیرت برای بقای انسانیت

ف: فداكاری برای قلب های درد مند

ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق

گ: گذشت برای پالایش احساس

ل: لیاقت برای تحقق امید ها

م: محبت برای نگاه معصوم یك كودك

ن: نكته بینی برای دیدن نادیده ها

و: واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی

ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی: یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

 

[ 90/09/05 ] [ ] [ پریا ]
سلام به تمام دوستان دلم برای همتون تنگ شده بود ممنونم از نظرات خوبتون کمی زودتر از موعد به وبم برگشتم

امیدوارم  حالتون خوب باشه امروزتهران هواش برفیه من خوابم میگیره روزهای برفی و سرد

فکر میکنید بازترین، بی مانع ترین و یکدست ترین جای زمین کجاست؟ در واقع زمینی مسطح و بایر در کشور استرالیا که امروزه پوشیده از نمک است، از هر جای دیگری در دنیا مسطح تر است، درست مانند یک آینه! این آینه نمکی، دریاچه آیری نامیده میشود و اگر در زمین 9582.95 کیلومتر مربعی آن بایستید، تنها یک خط، مرز بین زمین و آسمان را به شما نشان میدهد. در این منطقه مملو از نمک کم تر موجود زنده ای تاب می آورد. اغلب آرامشی بی نظیر همه جا را فرا میگیرد و هیچ اتفاقی در این زمین باز و وسیع نمی افتد.

نشنال جئوگرافیک مجموعه ای از بهترین عکسهای موری فردریکز را منتشر کرده است. فردریکز طی 8 سال گذشته، 16 بار برای عکاسی به این منطقه سفر کرده است. وی عکسهای بی نظیری خلق کرده که میتوانید آنها را در گزارش امروز خبرآنلاین ببینید.

 
 
 
 باران غافلگیرکننده
در اولین لحظه های سپیده دم، با بارش باران، انعکاس نورها قدری تغییر کرده است. بارش باران در این منطقه نمکین استرالیا بسیار نادر است
 
 
 
 
رنگ زرد استثنایی
به گفته عکاس، این عکس سپیده دم گرفته شده است. خط سیاه، مرز آسمان و زمین را نشان می دهد. خود عکاس می گوید که تا آن زمان، این رنگ زرد را در این منطقه تجربه نکرده بوده است
.
 
 
 
 
در تعقیب ستاره ها
گرفتن این عکس سه ساعت طول کشیده است. می توانید منحنی هایی که دو ستاره درخشان به جا گذاشته اند را ببینید. می بینید که روی سطح آرام و بی مانع این منطقه، هیچ اتفاقی به جز بازتاب مهتاب در این سه ساعت روی نداده است
.
 
 
 
 
نقاشی طبیعت
در این سرزمین خشک، رسیدن توفان با رعد و گرد و غبار، منظره ای شگفت را به وجود می آورد که می توانید لحظه ای از آن را در این عکس ببینید. عکاس چند عکس را کنار هم گذاشته و این تصویر پاناروما را به وجود آورده است
.
 
 
 
مرز زمین و آسمان
این تصویر نیم ساعت بعد از غروب خورشید گرفته شده است. چنان که می بینید تنها یک خط ظریف، مرز آسمان و زمین را نشان می دهد. بارش باران روی انعکاس نورها موثر بوده است
.
 
 
تنوع رنگها
در این عکس که درست بعد از گرگ و میش هوا گرفته شده است، تنها یک مرز سیاه در فاصله ای بسیار دور از عکاس، آسمان را از زمین جدا میکند. چنان که می بینید از نارنجی تا آبی تیره در این تصویر وجود دارد. عکاس به این بازه رنگی کاملا هشیار بوده است.
 
[ 90/09/05 ] [ ] [ پریا ]

 

 

سلام به دوستان مهربانم  امیدوارم که همه چیز بر وفق مراد باشه

من برای ۲ ماه نمیتونم وب رو اپ کنم  بنابراین کمی به خودتون استراحت بدید

برای طرفداران نارنیای مهربان کمی صبر کنید 

 آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند

 

 

 

[ 90/08/09 ] [ ] [ پریا ]
چشمهای همه به سوی موش چرخید.موش گفت:

به بزرگی روح من شاید هم به کوچکی جثه من چرا ما بانباید به خود انتهای شرقی جهان برویم؟ و چه

چیزی ممکن است انجا پیدا کنیم:من در انتظار پیدا کردن سرزمین خود اصلان هستیم .خمیشه از شرق

از ان سوی دریاست که شیر بزرگ پیش ما می اید.

ادموند با صدایی پر حیرت گفت:

عجب فکر بکری است.

لوسی گفت:

اما فکر می کنی سرزمین اصلان از ان سوی سرزمینهایی است که بشود با کشتی به انجا رفت؟

ریپی چیپ گفت:

نمی دانم بانوی من اما یک چیز هست و ان اینکه وقتی من در گهواره بودم یک پری درخت درایاد این شعر

را برایم می خواند:

انجا که اسمان و اب به هم می رسند

انجا که موجها ارام می شوند

تردید نکن ریپی چیپ

که هر چه بخواهی بیابی

چون چنین جایی انتهای شرق است.

نمی دانم  معنی این شعر چیست .اما افسوس ان هرگز رهایم نکرده است

پس از سکوت کوتتاهی لوسی پرسید:

حالا کجا هستیم کاسپین؟

کاسپین گفت :

ناخدا بهتر از من می تواند به تو جواب دهد.

بنابراین درینیان نقشه اش را بیرون اورد و اان را روی میز پهن کرد.

انگشتش را روی نقطه ای گذاشت و گفت:

موقعیت ما این است.

یا امروز ظهر ابود. از کایر پاراول باد مساعدی می وزید و اندکی به سوی شمال سمت گالما رفتیم و روز

بعد رسیدیم به انجا.

یک هفته در بند ماندیم چون دوک گالما به افتخار کاسپین شاه مسابقه بزرگی راه انداخت و اعلیحضرت

در ان مسابقه بسیاری از سلحشوران را شکست داد...

کاسپین افزود:

وخودش هم چندبار بدجوری به زمین افتاد درینیان هنوز بعضی از لکه های کبودی باقی مانده است؟

درینیان با خنده تکرار کرد:

و بسیاری از سلحشوران را شکست داد .ما فکر می کردیم دوک خوشحال می شود اگر اعلیحضرت با

دختر او ازدوج کند اما موضوع به جایی نرسید....

کاسپین گفت:

لوچ و کک ومکی .

لوسی گفت :

دختر بیچاره.

درینیان ادامه داد؟

واز گالما حرکت کردیم و دو روز بدون باد پیش رفتیم و ناچار بودیم پارو بزنیم و بعد دوباره باد وزیدن گرفت و

تا چهار روز بعد از حرکت از گالما به تربینتیا نرسیدیم. ود رانجا پادشاه هشداری فرستاد که به خشکی

نرویم چون در تربینتیا بیماری شایع بود و ما ناچار دماغه را دور زدیم و در خلیج کوچکی دور از شهر لنگر

انداختیم . بعد مجبور شدیم  سه رز منتظر باد جنوب شرقی بمانیم و بعد به سوی هفت جزیره حرکت

کردیم . در سومین روز حرکت یک کشتی دزدان دریایی به ما حمله کرد اما وقتی دید مسلح هستیم بعد

از رد و بدل چند تیر کنار رفت.

ریپی چیپ گفت:

و ما باید ان را تعقیب می کردیم و می رفتیم روی عرشه ان و همه ان بچه ننه ها را به دار می اویختیم.

و پنج روز بعد به مقابل موییل رسیدیم که می دانید غربیترین جزیره  هفت جزیره است .بعد از ان میان

تنگه ها پارو زدیم و در هنگام غرب خورشید به ردهون و در جزیره برن رسیدیم که در انجا با محبت از ما

پذیرایی شد و هر چه اب و غذا می خواستیم در اختیارمان بود شش روز پیش ردهون را ترک کردیم و

سرعت ما خیلی خوب بود بنابراین امیدواریم جزیرهای لون را پس فردا  ببینیم. در مجموع حالا نزدیک

سی روز است که در دریا هستیم و بیش از چهارصد فرسخ از نارنیا کشتی رانده ایم.  

[ 90/08/08 ] [ ] [ پریا ]

Difference between easy and difficult

تفاوت بین آسان و مشکل
 

 

Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream
خوابیدن در هر شب آسان است
ولی مبارزه با آن مشکل است

 

Easy is to show victory
Difficult is to assume defeat with dignity
نشان دادن پیروزی آسان است
قبول کردن شکست مشکل است

 

Easy is to admire a full moon
Difficult to see the other side
حظ کردن از یک ماه کامل آسان است
ولی دیدن طرف دیگر آن مشکل است

 

Easy is to stumble with a stone
Difficult is to get up
زمین خوردن با یک سنگ آسان است
ولی بلند شدن مشکل است

 

Easy is to enjoy life every day
Difficult to give its real value
لذت بردن از زندگی آسان است
ولی ارزش واقعی دادن به آن مشکل است

 

Easy is to promise something to someone
Difficult is to fulfill that promise
قول دادن بعضی چیز ها به بعضی افراد آسان است
ولی وفای به عهد مشکل است

 

Easy is to say we love
Difficult is to show it every day
گفتن اینکه ما عاشقیم آسان است
ولی نشان دادن مداوم آن مشکل است

 

Easy is to criticize others
Difficult is to improve oneself
انتقاد از دیگران آسان است
ولی خودسازی مشکل است

 

Easy is to make mistakes
Difficult is to learn from them
ایراد گیری از دیگران آسان است
عبرت گرفتن از آنها مشکل است

 

Easy is to weep for a lost love
Difficult is to take care of it so not to lose it
گریه کردن برای یک عشق دیرینه آسان است
ولی تلاش برای از دست نرفتن آن مشکل است

 

Easy is to think about improving
Difficult is to stop thinking it and put it into action
فکر کردن برای پیشرفت آسان است
متوقف کردن فکر و رویا و عمل به آن مشکل است

 

Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt
فکر بد کردن در مورد دیگران آسان است
رها ساختن آنها از شک و دودلی مشکل است

 

Easy is to receive
Difficult is to give
دریافت کردن آسان است
اهدا کردن مشکل است

 

Easy to read this
Difficult to follow
خوندن این متن آسان است
ولی پیگیری آن مشکل است

 

Easy is keep the friendship with words
Difficult is to keep it with meanings
حفظ دوستی با کلمات آسان است
حفظ آن با مفهوم کلمات مشکل اس
[ 90/08/01 ] [ ] [ پریا ]

Stones

William Shakespeare
 
  
And this our life, exempt from public haunt,
Finds tongues in trees, books in running brooks,
Sermons in stons, and food in every thing.
 
 
جهان ِ سخنگو
 
ويليام شكسپير
 
 
اگر از غوغاي عالم و اشتغالات ِ زندگي دمي فارغ شويم
درختان را به هزار زبان سخنگو مي يابيم
در جويبارها كتاب مي خوانيم
و سنگ ِ موعظه مي شنويم
و گوهر ِ نيكي را در هر چيز مي بينيم.
 
 
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- -
Contentment
William Shakespeare
 
 
My crown is in my heart, not on my head;
Not deck'd with diamonds and Indian stones,
Nor to be seen: my crown is called content;
A crown it is that seldom kings enjoy.
 
تاج ِ خرسندي
ويليام شكسپير
 
 
تاج من بر سرم نيست
تاج ِ من بر قلب ِ من جاي دارد
كه الماس و فيروزه آن را نياراسته
و از ديده ها پنهان است
 
تاج ِ من، خرسندي ِ من است
كه به ندرت پادشاهي را از آن بهره داده اند.
 
------------ --------- --------- --------- --------- ---
 
Vainity of Glory
William Shakespeare
 
 
 

Glory is like a circle in the water
Which never creaseth to enlarge itself
Till by broad spreading it disperse to nought
 
 
شكوه ِ دنيوي
 
ويليام شكسپير
 
 
شكوه ِ دنيا همچون دايره ايست بر روي آب
كه هر زمان بر پهناي خود مي افزايد
و در منتهاي وسعت هيچ مي شود.
 
------------ --------- --------- --------- --------- ---
 
The Food of Love
William Shakespeare
 
 
If music be the food if love
Then play on
 
 
غذاي عاشق
ويليام شكسپير
 
اگر موسيقي غذاي عشق است،
پس بنوازيد.
[ 90/07/25 ] [ ] [ پریا ]
کاسپین گفت:

آها لوسی ما منتظر تو بودیم این لرد درینیان ناخدای کشتی من است

مرد سیاه مویی جلو لوسی زانو زد (تو فیلم کچل بود)و دست او را بوسید تنها کسان دیگری که در انجا

حضور داشتند ریپی چیپ و ادموند بودند.

لوسی پرسید:

اوستاس کجاست؟

ادموند گفت :

در رختخواب و فکر نمی کنم بتوانیم کاری برای او بکنیم. اگر سعی کنیم با او مهربان باشیم بدتر می شود.

کاسپین گفت:

گذشته از این ما می خواهیم صحبت کنیم.

ادموند گفت:

تو را به خدا این کار را بکنیم . واول درباره زمان.به زمان ما ازوقتی که پیش از تاجگذاری تو نارنیا را ترک

کردیم فقط یک سال گذشته است.درنارنیا چقدر گذشته است؟

کاسپین گفت:

درست سه سال.

ادموند پرسید:

وهمه چیز خوب پیش رفته است؟

شاه پاسخ داد:

حتما تصور نمی کنی که من سرزمینم را رها کرده باشم و به دریا امده باشم بون اینکه همه امور خوب

پیش رفته باشد. ولی باید به شما بگویم که اوضاع بهتر از این نمی شود.حالا بین تلماریایی ها .کوتوله

ها  جانوران سخنگو فات ها و بقیه هیچ در گیری و اختلافی وجودندارد.وان غولها ی مزاحم مرزهای

شمالی را گوشمالی دادیم که حالا به ما خراج می پردازند.واکنون یک ادم ارزشمند دارم که در غیاب من

نیابت سلطنت را به عهده دار است .ترامپکین کوتوله یادتان می اید؟لوسی گفت:

ترامپکین عزیز البته یادم می اید.انتخابی از این بهتر نمی شود.

درینیان گفت:

بانوی من به وفادری یک گورکن و به دلاوری...دلاوری....یک موش

او می خواست بگویید به دلاوری یک شیر اما دید چشمهای ریپی چیپ به او دوخته شده و حرفش را برگرداند.

ادموند پرسید:

و عازم کجا هستید؟

کاسپین گفت:

راستش را بخواهی داستان دراز است .شاید به یاد بیاوری که وقتی من بچه بودم عموی غاصب من

میرزاهفت تن از دوستان پدرم را که حامی من بودند مامور کرد که در دریاهای ناشناخته شرقی در ان

سوی جزیره لون به اکتشاف بپردازند.

لوسی گفت:

بله و هیچ کدام برنگشتند.

دراست خوب من روز تاجگذاری ام با تایید اصلان سوگند یادکردم که وقتی در نارنیا صلح برقرار کردم یک

روز به سوی شرق کشتی برانم تا یا دوستان پدرم را پیدا کنم یا از مرگ انها  اگاه شوم و اگر بتوانم انتقام

مرگ انهارا بگیرم  نا انا چنین بود.

لرد رویلیان.لردبرن.لردآرگوز.لردماورامون.لرداوکتسیان.لردرستیمار. و اوه به یاد اوردن نام ان یکی دیگر

خیلی سختت است:

درنیان گفت:لردرهوپ قربان

کاسپین گفت"

رهوپ رهوپ خودش است این هدف اصلی من است. اما ریپی چیپ امید بزرگتری دارد

[ 90/07/21 ] [ ] [ پریا ]
 

سلام به دوستان  خوبم

ریپی چیپ گفت:

برای راحتی یک بانو حتی مسئله شرافت باید کنار گذاشته شود...حداقل فعلا.

ودر این موقع نگاه سختی به اوستاس کرد.اما کاسپین انها را به راه انداخت و پس از چند دقیقه لوسی

خود را درمیان دری یافت که به کابین عقب کشتی باز می شد.خیلی زود لوسی عاشق این کابین شد 

سه پنجره چهارگوش که به روی اب ابی رنگ پزپیچ و تا ب عقب کشتی باز می شد نیمکتهایی بالش دار

کوتاه دور سه میز چراغ رقصان نقره ای بالای میز و تصویر طلایی اصلان بروی دیوار جلویی بالای در دیدن

همه اینها یک لحظه بیشتر طول نکشید زیرا کاسپین دری را در طرف راست کشتی باز کرد و گفت:

این اتاق توست لوسی من فقط لباسهای خشک برای خودم برمی دارم

و ضمن گفتن این حرفها توی یکی از کمدها را می گشت

و بعد بیرون می روم تا تو لباسهایت را عوض کنی اگر لباسهای خیس را بیرون در بگذاری می دهم انها را

ببرند به اشپز خانه وخشک کنند.

لوسی در ان کابین چنان احساس اسایش می کرد که گویی در خانه خودش است و هفته ها در کابین

کاسپین زندگی کرده است و تکانهای شدید کشتی او را ناراحت نمی کرد  زیرا در روزگار قدیم وقتی که در

نارنیا ملکه بود خیلی سفر کرده بود.

کابین بسیار کوچک بود اما پرنور و بسیار تمیز بود و در دیوارهایش پربود از نقاشیهایی با قابهای چوبی که

همه نوع پرنده و جانور و اژدهای سرخ و درخت تاک را به تماشا می گذاشتند.

لباسهای کاسپین برای او خیلی بزرگ بود ولی او توانست یک جوری با انها کناربیاید کفشهای کاسپین

صندلها و پوتینهایدریانوردی ان قدر بزرگ بود که نمی شد هیچ کاریشان کرد.با این همه لوسی اهمیت

نمی داد که پابرهنه در کشتی راه برود هنگامی که لباس پوشیدن لوسی تمام شد از پنجره به بیرون به

ابهایی که بسرعت در حرکت بود نگاه کردو نفس عمیقی کشید کاملا مطمئن بود که روزهایی عالی در

پیش خواهن داشت             

ارزوی بهترین هارو برای دوستان دارم موفق باشید                                                                                  

[ 90/07/15 ] [ ] [ پریا ]

بياموزيم كه:

1-با احمق بحث نكنم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.

2-با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه مي‌كند.

3-از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد.

4-تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم.

5-از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

6-بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است.

7-کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن.

8-از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند.

9-ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم.

10-از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت

[ 90/07/09 ] [ ] [ پریا ]
او ادموند و لوسی را والاحضرت نامید چون ان دو نفر و پیتر و سوزان مدتها پیش از روزگار او شاهان و ملکه

های نارنیا بودند.زمان نارنیایی با زمان ما فرق دارد.اگر شما صد سال در نارنیا بمانید .درست در همان

ساعت وهمان روزی که از اینجا به نارنیا رفته اید به جهان ما باز میگردید.وبعد اگر پس ازگذراندن یک هفته

در اینجا به نارنیا بازگردید ممکن است ببینید در نارنیا  هزار سال  یا فقط یک روز گذشته است و یا اصلا

زمان نگذشته است .تا به انجا نروید نمی دانید. در نتیجه  اخرین باری که بچه های خانوده پونسی

برایدومین بار به نارنیا بازگشته بودند برای نارنییها گوی همان اهمیتی را داشت که در اینجا-چنان که

بعضی ها عقیده دارند-بازگشت ارتورشاه به بریتین از اهمیت برخوردار است.ومن می گویم هر چه زودتر بهتر.

رینلیف با شربت داغ و معطری که در یک تنگ بخار می کرد و چهار جام نقره ای بازگشت.درست همان

چیزی که احتیاج داشتند لوسی و ادموند وقتی ان را مزه مزه می کردند می توانستند گرمای ان را تا نوک

انگشتان پایشان  حس کنند.اما اوستاس شکلک در اورد و ان را تف کرد و دوباره دلش اشوب شد وباز 

شروع کرد به گریه کردن و پرسید ایا داروی ویتامین دار اعصاب مارک پلامپ تری دارند یا نه و ایا می شود

ان را با اب مقطر اماده کرد یا نه و در هر حال اصرار داشت  در ایستگاه بعد او را در خشکی پیاده کنند.

کاسپین با پوزخن به ادموند نجوا کرد:

-برادر عجب همراه خوش اخلاقی برایمان اورده ای!

اما پیش از انکه بتواند چیزی به اوستاس بگوید اوستاس دوباره زد زیر گریه.

-اوف!وای!این دیگر کیست!این لعنتی را از اینجا ببرید.

اوستاس این بار واقعا دلیلی داشت که اندکی متعجب شود چون در عرشه بالایی موجودی براستی

عجیب از پشت کابین بیرون امده بود وداشت اهسته به انها نزدیک می شد.این موجود را -همان طور که 

واقعا هم بود-می شد یک موش نامید. اما در عین حال موشی بود که روی پاهای عقبی خود ایستاده

بود و قدش حدود شصت سانتیمتر بود.نوارباریکی از طلا به دور سرش از زیر یک گوش تا روی گوش دیگر

بسته شده بود که در ان یک پر سرخ بلندقرار داشت وچون موی او بسیار تیره و تقریبا سیاه بود شکل و

شمایلش بسیار توی چشم می خورد.پنجه چپ موش روی قبضه شمشیری بود که تقریبا به اندازه دمش

دراز بود.وقتی با متانت بر روی عرشه تکان تکان می خورد و گام بر می داشت  تعادلش کامل بود و رفتار

باوقاری داشت.لوسی و ادموند بی درنگ او را شناختند-ریپی چیپ دلیرترین جانور سخنگوی نارنیا و

ارشد موشها.او در نبرد دوم برونا افتخار همیشگی کسب کرده بود. لوسی مثل  قدیمها دلش می

خواست ریپی چیپ را در بغل بگیرد و او را نوازش کند .اما خوب مدانست که این لذت هرگز نصیب او

نخواهد شد.

این کار ریپی چیپ را عمیقا ناراحت می کرد و به همین خاطر به جای این کار لوسی زانو زد تا با او حرف

بزند.

کرنش کرد دست لوسی را بوسید  خودش را راست کرد سبیلهایش را تاب داد و با صدای تیز ئ جیغ

جیغی خود گفت:

خدمت ناقابل من پیشکش علیاحضرتو نیز به ادمووند  شاه دوباره تعظیم کرد در این سفر پرخاطره و

پرشکوه هیچ چیز کم نبود مگر حضور والاحضرتها.

اوستاس التماس کرد :

اوف!ان را ببرید من از موشها نفرت دارم . و موشها ی نمایش را نمی توانم تحمل کنم احمق و بی اب

هستند و احساساتی.

ریپی چیپ بعد از نگاه طولانی به اوستاس به لوسی گفت:

ایا درست می فهم که این ادم فوق العاده بی ادب در حمایت علیاحضرت است؟چون در غیر این صورت... .

در این لحظه لوسی وادموند عطسه کردند.

کاسپین گفت:

چه ادم نادانی هستم که شما را با لباس خیس اینجا نگه داشته ام.

بیایید پایین و لباسسهایتان را عوض کنید.البته من کابین خودم را به تو می دهم لوسی اما متاسفانه

هیچ لباس زنانه ای در کشتی نداریم و ناچاری از لباسهای من بپوشی.ریپی چیپ!مثل یک رفیق راه را

نشان بده.

 

[ 90/07/01 ] [ ] [ پریا ]
وقتی دوباره بالا امدند لوسی هیکل سفیدی را دید که از پهلوی کشتی به اب پرید.ادموند حالا نزدیک او

بود و در آب دست  و پا می زد و بازوهای اوستاس وحشت زده را گرفته بود .بعد یک نفر دیگر که چهر ه

اش بفهمی و نفهمی اشنا بود  از سمت دیگر بازویش را  زیر لوسی برد.از کشتی سروصدا و فریاد می

امد سرهایی به ردیف از کنار لبه محافظ کشتی پیدا بود و طنابهایی به پایین فرستاده می شد.

ادموند و ان بیگانه طنابها را دور لوسی بستند.بعد زمانی رسید که گویی تاخیری عظیم بود صورت لوسی

کبود شد و دندانهایش به هم می خورد .در حقیقت این تاخیر اصلا طولانی نبود بلکه انها منتظر بودند در

لحظه ای لوسی را به بالای کشتی بکشند که به پهلوی کشتی اصابت نکند.با تمام تلاشهایی که

کردند.وقتی لوسی خیس و لرزان روی عرشه ایستاد زانویش کوفته و کبود بود.بعد از او ادموند را بالا

کشیدند و بعد اوستاس بینوا را و اخر از همه بیگانه را که پسری بود مو طلایی و چند سالیب از لوسی بزرگتر.

لوسی به محض اینکه نفسش تا حدی جا امد گفت:

کا...کا...کاسپین!

و درست هم می گفت چون او کاسپین بود کاسپین پسر شاه نارنیا که بچه ها در اخرین دیدارشان از

نارنیا به او کمک کرده بودند بر تخت بنشیند.

ادموند نیز بی درنگ او را شناخت. هر سه نفر با هم دست دادند و با شادی زیاد به پشت هم زدند.

کاسپین ناگهان با لبخندی سرزنده به سوی اوستاس چرخید و گفت:

دوستتان کیست؟

اما اوستاس شدیدتر از هر پسر بچه هم سن و سال خودش که حق دارد وقتی اتفاق در حد خیس شدن

می افتد گریه کند گریه می کرد و فقط زوزه می کشید:

بگذارید بروم.بگذارید برگردم.من این چیزها را دوست ندارم

کاسپین گفت:

بگذاریم بروی؟اما به کجا؟

اوستاس دوید به طرف پهلوی کشتی و گویی انتظار داشت قاب نقاشی را بر فراز دریا اویزان ببیند و شاید

منظره ای از اتاق خواب لوسی در نظرش بیاید.اما جز موجهای ابی رنگ خال خالی از کف و اسمان  ابی

کمرنگ تر که هر دو بدون شکستگی تا افق گسترده بودند چیزی ندید نمی توان او را سرزنش کرد که

دلش ریخت.او فورا به دل اشوبه گرفتار شد.

کاسپین به یکی از ملوانها گفت:

هی!رینلف برای والاحضرتها شربت معطر بیاور.بعد از ان شیرجه به چیزی نیاز دارید که گرمتان کند.

 

[ 90/06/24 ] [ ] [ پریا ]
سلام به دوستان عزیز. شرمنده این چند مدت نمیتونم اپ کنم  امتحانات شروع شده و اگه خدا بخواد ترم اخره . به محض اینکه تونستم  ادامه کشتی سپیده پیما و سایر مطالب رو میزارم .ممنون از صبر و شکیبایی دوستان

موفق و پیروز وخندان و سالم و جیبی پر پول داشته باشید

لذت زندگی


دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟

میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی
.

در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت
.

میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟

هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد
.

هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد
:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم،
...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند
.
ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند
.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت
.
میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود
.

پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد
.


پائولو کوئیلیو


[ 90/06/16 ] [ ] [ پریا ]

تا انتهای حضور 

امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت.

سیب خواهد افتاد،

روی او صاف زمین خواهد غلتید،

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.

راز، سر خواهد رفت.

ریشه زهد زمان خواهد پوسید.

سر راه ظلمات

لبه صحبت آب

برق خواهد زد،

باطن آینه خواهد فهمید.

***

امشب

ساقه معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد،

بهت پرپر خواهد شد.

***

ته شب، یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

***

داخل واژه صبح

صبح خواهد شد.

** 

[ 90/06/10 ] [ ] [ پریا ]
 

بالا امد و اب به اطراف افشاند. وبعد به پشت کشتی رفت و پاشته کشتی و عرشه برای نخستین بار پ

دیدار شد و با برخورد موج بعدی دوباره ناپدید شد و سینه ان دوباره بالا رفت.

 

ودر همین لحظه یک کتاب تمرین  که روی تخت کنار ادموند بود ورق خورد و به دیوار پشت سر ادموند

کوبیده شد و لوسی احساس کرد موهایش مثل روز بادی دور صورتش در پیچ و تاب است.ان روز یک روز

بادی بود اما باد از توی تابلو نقاشی به انها می وزید. وناگهان همراه با باد صداهایی برخاست  صدای

خروش موجها و برخورد اب به پهلوهای کشتی و صدای یکنواخت و بلند و ثابت غرش هوا و اب اما بو بوی

طبیعی بوی اب شور بود که لوسی را متقاعد میکرد که خواب نمی بیند.

صدای اوستاس که از ترس و تنگ خلقی جیغ جیغی شده بود بلند شد:

-بس کنید!این چه دوز و کلک گندی است که می زنید؟بس کنید!وگرنه به البرتا می گویم....وای!

دوبچه دیگر به ماجرا خیلی بیشتر عادت داشتند ولی درست مثل اوستاس که گفت((وای!))چون مقدار

زیادی  اب سرد و شور از توی قاب به روی انها پاشیده شد و بچه ا از سر تا پا خیس شدند و از ضربه اب

نفسشان بند امد.

اوستاس فریاد زد:

این لعنتی را داغان می کنم.

و بعد چند اتفاق در یک لحظه رخ داد.

اوستاس به نقاشی حمله کرد. ادموند چیزهایی درباره جادو می دانست به دنبال او پرید تا به او هشدار

دهد مراقب باشد و حماقت نکند.لوسی از طرف دیگر به او اویزان شد و به جلو کشیده شد و در این موقع

یا انها خیلی کوچکتر شده بودند یا نقاشی خیلی بزرگتر شده بود.اوستاس پرید که نقاشی را از دیوار

بکند که دید خودش تئیی قاب نقاشی است جلو او شیشه نبود.بلکه دریای واقعی بود .وباد و موجها

چنان به قاب می خوردند که گویی به صخره ای برخورد می کردند. او یک لحظه عقلش را از دست داد و

چسبید به دوبچه  دیگر که پریده بودند بالا و کنار او بودند.لحظه ای تقلا و فریاد بود. و درست وقتی که

تصور کردند تعادلشان را به دست اورده اند موج غلتان بزرگی از اطرافشان برخاست.زیر پایشان را خالی

کرد و انها را به دریا کشاند.گریه ناامیدانه اوستاس ناگهان قطع شد چون دهانش پر از اب شده بود.

لوسی از بخت و اقبالش سپاسگذار بود که در ترم تابستان گذشته خوب شنا یاد گرفته است.درست

است که اگر اهسته تر شنا کنی شنای کرال کرده بود وضعش بهتر می بود و تازه اب هم خیلی از انچه در

عکس به نظر می رسید سردتربود. با این حال سرش را بالا نگاه داشت ئ مثل هر کس دیگری که وقتی

با لباس در اب عمیق می افتد کفشهایشان را در می اورد کفشهایش را در اورد.او حتی دهانش را بست

و چشمهایش را باز نگه داشت. هنوز کاملا نزدیک کشتی بودند.

لوسی پهلوی سبزرنگ کشتی را بر فراز انها بود و ادمهایی را که روی عرشه به انها نگاه می کردند

دید.بعد همان طور که انتظار می رفت اوستاس وحشت زده به او اویزان شد و هر دو زیر اب رفتند

[ 90/06/07 ] [ ] [ پریا ]
سلام به دوستان عزیز وطرفداران نارنیا فردا شب کشتی سپیده پیما را اپ می کنم
[ 90/06/06 ] [ ] [ پریا ]
  
 
قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
 
 
قانون تلفن:
اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
 
 
قانون تعمیر:
بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
 
 
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.
 
 
قانون معذوریت:
اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.
 
 
قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
 
 
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.
 
 
قانون نتیجه:
وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد..
 
 
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
 
 
قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.
 
 
قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

[ 90/06/03 ] [ ] [ پریا ]
 

بازهم ان بازی همیشگی؟

سال گذشته وقتی او در خانه پونسی ها اقامت داشت حرفهای انها را که همه اش درباره نارنیا بود شنیده بود و کشته و مرده این بود که در مورد نارنیا سربه سرشان بگذارد. البته فکر می کرد این قصه را بچه ها از خودشان در اورده اند و چون خودش نمی توانست هیچ چیز از خودش بسازد ان را باور نمی کرد.

ادموند با تندی گفت:

-کسی از تو نخواست بیایی اینجا.

اوستاس گفت:

-دارم به یک شعر پنج بندی قافیه دار فکر می کنم . چیزی مثل  بعضی از بچه ها که می کنند بازی نارنیا

کم کم لطیفتر و لطیفتر می شوند.

لوسی گفت:

-اولا نارنیا و لطیفتر هم قافیه نیستند.

اوستاس گفت:

-این یک شباهت صوتی است.

ادموند گفت:

-ازاو نپرس شباهت صوتی چیست چون او منتظر است از او سوال کنند.چیزی نگو بلکه برود دنبال کار خودش.

بیشتر پسرها وقتی با چنین برخوردی روبه رو می شوند یا خیلی زود میدان را خالی می کنند و یا از کوره در می روند اما اوستاس هیچ یک از این دو کار را نکرد .فقط پوزخندان همان جا پلکید و دوباره شروع کرد به حرف زدن . پرسید«

از ان نقاشی خوشتان می آید؟

ادموند بسرعت گفت:

-تو را به خدا نگذار بحث هنر و اینجور چیزها را شروع کند.

اما لوسی خیلی راستگو بود  شروع کرده بود به گفتن.

-بله!من خیلی از ان خوشم می اید.

اوستاس گفت :

-نقاشی مزخرفی است.

ادموند گفت:

-اگر از اتاق بری بیرون دیگر ان را نخواهی دید.

اوستاس به لوسی گفت:

-چرا از ان خوشتان می اید؟

لوسی گفت:

-خوب!از ان خوشم می اید چون انگار کشتی واقعا دارد حرکت می کند و اب انگار واقعا خیس است و موجها انگار اقعا بالا و پایین می روند.

البته که اوستاس در جواب این حرفها جوابهای زیادی داشت اما چیزی نگفت چون در همان لحظه به موجها نگاه کرد و دید انگار ان موجها واقعا بالا و پایین می روند.تا حالا فقط یک بار سوار کشتی شده بود و حسابی دریا زده شده بود .شکل موجهای توی تابلو دوباره دلش را اشوب اناخت و بعد سه تایی با دهانهای باز به تابلو خیره ماندند

همان قدر که باور کردن مطلبی که هم اکنون نشما می خوانید ممکن است برایتان دشوار باشد همان قدر هم باور کردن انچه انها می دیدند برایشان سخت بود.همه چیزهای توی تابلو در حال حرکت بود و حرکتشان اصلا مانند فیلم نبود رنگها خیلی شفاف حقیقی و جاندارتر از رنگهای هر فیلمی بود دماغه کشتی درون موج رفت.

[ 90/05/22 ] [ ] [ پریا ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

گاهی لازم است كوتاه بيايی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت... اما می توان چشمان را بست و عبور کرد.
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
امکانات وب
http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/aviz/1/58.gif
  • اپل
  • چغلی
  • شاپینگا